خاطره من
يه روز من و فندق و بادوم
داشتيم از كلاس قرآن بر مي گشتيم
خونه ، فندوق و بادوم هم دوستامم و هم همسايمون.
رسيده بوديم سر كوچه كه باباي فندق
توي كوچه با داداش كوچولو ي
فندق دم در بودند.فندق كه اونا رو ديد
براي اينكه خودشو پيش ما لوس كنه
به طرف اونا دويد.
اون روز برف زيادي اومده بود
و روي زمين يخ زده بود . فندق كه داشت مي دويد
و به باباش نگاه مي كرد
و ادا درميآورد. شترقم خورد زمين
.
.gif)
من و بادوم از خنده
روده بر شديم
تا فندق باشه خودشو پيش ما براي باباش لوس نكنه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

خاطره من
