n,sjhk

خاطره من

1390/11/26 14:45
نویسنده : سي سلمانی
311 بازدید
اشتراک گذاری

يه روز من و فندق و بادومniniweblog.com داشتيم از كلاس قرآن بر مي گشتيم niniweblog.comخونه ، فندوق و بادوم هم دوستامم و هم همسايمون.

رسيده بوديم سر كوچه كه باباي فندقniniweblog.com توي كوچه با داداش كوچولو يniniweblog.com فندق دم در بودند.فندق كه اونا رو ديدniniweblog.com براي اينكه خودشو پيش ما لوس كنهمژه به طرف اونا دويد.

اون روز برف زيادي اومده بودniniweblog.com و روي زمين يخ زده بود . فندق كه داشت مي دويدniniweblog.com و به باباش نگاه مي كردniniweblog.com و ادا درميآورد. شترقم خورد زمينniniweblog.com .

niniweblog.com

من و بادوم از خندهniniweblog.com روده بر شديمقهقهه تا فندق باشه خودشو پيش ما براي باباش لوس نكنه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

بابای ملیسا
25 بهمن 90 22:50
روز عشاق رو به شما تبریک عرض می کنم و امیدوارم همیشه زندگی شاد و خرمی رو سپری کنید . با قدم گذاشتن به دنیای مجازی ملیسا جان ، این حقیر رو خوشحال کنید و از اون مهمتر با گذاشتن یک کامنت ، این روزها رو برای ملیسا جاودانه نگهدارید . پیشاپیش ممنونم از حضور شما




خيلي ممنون باباي مليسا اين وبلاگ براي سينا خواهر زاده ي منه و او هم روز ولنتاين رو به شما و خانوادتون تبريك ميگه.
پيمان
27 بهمن 90 13:22
سلام سينا خاطره ي با مزه اي بود.منم خنديدم

سلام ممنونم كه اومدي

راشين
8 اسفند 90 15:01
واي چقدر خنديدم

مرسي كه اومدي.هميشه بيا

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به n,sjhk می باشد